|
سواری گرفتن از اسب
های آبی
م.ف
تک بازی گر زن :
شهین احمتالاً سی سالی
دارد. جثه ایی چاق و گشتالو،
به سختی نفس می کشد. دست هایی
مردانه و
کار کرده اش را از کسی پنهان می کند. موهای
کـم پشت اش را زیر روسری اش می
توان دید.
حـالتی خـواب آلود و خسته دارد. در
چشم های
کوچک اش ترس را می توان خواند.
سرد و صدای خشو خشِ سوسک های آشپزخانه و سیلی. آخر زمستان است. کوچه خشک
از صدای پاهاست. خواب مانده هایی خود را مانند سوسک ها از سوراخی به سوراخ دیگر می
چپانند. باد هوووی می کشد و موهای زنی را. همه جا بوی سیلی می آید. کبود و وحشی،
رنگ تن مرده ایی بر روی آب.
شهین ( در
نیمه بازی سمت چپ صحنه دیده می شود. کمی نور از لای در به درون صحنه می آید.
آشپزخانه ای کوچک وسط صحنه با کابینت و گاز. دیواری کوتاه و اوپن مانند که صحنه را
عرضی قطع می کند. دو صندلی اوپن نشین جلویش قرار دارد. جلوی صحنه مبل و کاناپه و
تلویزیون و ... شهین جلوی پنجره ای سمت راست صحنه ایستاده است که به بالکونی باز
می شود. بسکوییت می خورد با ولع و بی میلی، گاهی قطع می کند خوردن را و باز هوس می
کند ... و باز ... و باز... )
می دونی چیه ؟ همیشه به روزی فکر می
کردم که ... هههـــ ... که ( آب دهانش را قورت می دهد.) پله های این آپارتمان
نفرین شده رو چطور بالا اومدی ... شایدم با آسانسور اومدی ... آره ؟
آره
... بالا اومدن از این همه پله کار هر کسی
نیست ... ههــ ... تو هم اگه رو دو تا پاهای کوتات یه هیکل به این گنده گی داشتی
یه پله ام نمی تونستی خودتو بالا بکشی. فکر
می کنی می تونی از من دل بکنی؟ خیال برت داشته آقا کوچولوی زشت؟! یه روز که از
دستت بد جور شاکی بودم رفتم صاف تو دله سوپری سر کوچه ایستادم و در به در به
دنباله یه چیزی واسه کشتنت چش، چش کردم. از این جا هم می شه سوپری رو دید. اونهاش
... آخه می دونی اون روز خیلی منو اذیت
کردی. ههـــ ... پسره که چپ، چپ زل زده بود به من یهویی در اومد که “ از اونا می خوای ؟! “بهش گفتم”
کدوما ؟” گف“
اونا دیگه ... اونا !!” دیدم اشاره کرده به
نوار بهداشتی ها! ... وآآ ... بچه پررو! مي خواستم يه حرفي حوالش كنم كه درِ سوپري
باز شد و يه پيرمرده ي داغون، هنوز وارد نشده بنا كرد به حرف كه " تو اينجا چه غلتي
مي كني بچه!!؟ "جوونك
با اون صورته آفتاب سوخته اش كه يه رگه هايي مو درش تو چشم مي زد بنا كرد كه "عمو جون پشت دخلم ،
دارم مغازه داري مي كنم. چه حرفيه آخه !؟" پيرمرده عصاشو به زور راسته صورته خودشو
جوونك كرد كه ... هههــ ... "جقله! حاج كريم كجاس؟ نمي خواد بگي داري
چه كار مي كني!"
جوونكه منگ و ملنگ دست كرد تو موهاي وزوزيش كه" عمو! حاجي كه خدا
رحمت اش كنه ده ساله كه عمرشو داده به شما" جوونك يه نيش خندي زد و پيرمرد عصاشو داد
اون يكي دستشو چرخيد سمت در ... ههــ ... درو واسش وا كردم. ديدم گوشه ي چشمش يه نموره خيس شده ... تازه اونجا بود که فهمیدم
چقدر واسم عزیزی ... ( برمی گردد. برای اولین بار روی صحنه صورتش روئیت می شود.)
ههـــ
... نمي دونم چي شد كه تو این دو ساله این هوا چاق شدم! ( می آید به سمت اوپن
آشپزخانه و باز بسکوییت می خورد.) باید تا حالا دیگه رسیده باشی جلوی در آپارتمان،
نترس، بیا بالا! کسی به تو کاری نداره. هههــ ... هفت تا پله ي اول و از سمت راست
كه بيآي مي رسي به دو تا در چوبي. تو
باید از کناره های چوبیِ راه پله ها کمک بگیری! اونجا بالا اومدن واست راحت تره ؟
...آره ؟ كنار در سمت راستيه هميشه يه جفت كفشه كهنه ي ورزشي افتاده. از اونایی که
تو خوشت می آد. عرقی و کثیف. تا حالام نديدم كسي در اين خونه رو باز كنه. شايد تو
خبر داشته باشی. مي دونم كه داري. هههــ ... من كه فكر كنم يارو يه مرده ي چاقه
عينهو من كه كارش فقط شباس و روزها فقط مي خوره و مي خوابه. ههــ ... چه مي دونم!
هر كي هست خيلي بايد از اون گشادا باشه. آخه صندوق پستيش پره قبضاي پرداخت نشده
اس. همين روزاس كه دخلشو بيارن.
(
در کابینت را باز می کند. کابینت پر از بسته های بسکوییت است. یکی را در می آورد و
باز می کند.)
(
با دهان پر ) حواست باشه به در سمت چپي. خوب مي دونم كيآن! تو هم مي دوني! آره؟
... ههـــ ... مي دونم كه يه سري هم اونجا زدي. يه مادری وسواسیه با دخترش. دخترشو
از چند ماه پیش مي شناسم، بيرون ديدمش. مي گم بيرون منظورم تو كوچه اس. باد و
بارون غوغا كرده بود. بارون و باد در و پنجره هاي ساختمون رو داشت مي كوبید. فكر
كنم يادته، اون شبي كه بالاي كابينت بودي و داشتي ذاغ منو مي زدي ... ههــ ... گه
اضافي نخور! مي دونم كه بودي ... آره ! ... اولش فكر كردم صداي زوزه ي سگي، چيزيه
... اومده بودم آب بخورم. يادت اومد ؟! ساعت دو و نيم شب بود. رفتم كنار پنجره كه ببينم
صداي كدوم مادر مرده ايه كه اين طور زار مي زنه. از پشت شيشه كه چيزي نمي شد ديد!
بارون نمي ذاشت كه! پنجره رو يه خورده باز كردم ديدم دختره صاف وسطه ... هههــ ...كوچه
دراز كشيده و داره زنجموره می کشه. چادر
مشکی که دورش پیچیده بود و رو آسفالته خیس با موهاي پریشونه چسبيده به سر و صورت
اش داشت غلت می زد. تنم لرزيد. نمي دونم واسه سرما بود يا ... هههــ ... این
ساختون لعنتی هم که همیشه شوفاژش خرابه و سرد، حتماً از سرما بود...
آره،
مادره هر پنج شنبه نذري مي ده. يه بار كه در خونه ي ما رو زد. اومدم كه كاسه ي آشو
پس بدم به مادره گفتم" قبول باشه!" مادره برگشت و گف"چي ؟!" ترس برم داشت كه
شايد حرف بدي زده باشم ... هههــ ... يا اينكه ازم دلخوري ای داشته. صاف تو صورتم
زل زده بود كه يهو گفتم "حال دخترتون خوبه؟؟" نمي دونم چي شد كه
اينو پرسيدم. مادره كاسه ي نذري رو از دستم كشيد و گف "دخترم ! اشتباه
گرفتي عزيزم! من فقط يه پسر داشتم كه ... که اونم يه سالي مي شه ... " زد زير گريه و ... ( مکثی می کند و دوباره بسکوییت می خورد. می خورد می خورد ...) آدمآ این روزها
خیلی دل نازک شدن ... قبول داری؟
(
سکوتی به رنگ مرده. با درهای کابیت بازی می کند. بعضی مواقع در کابینتی را باز می کند و با تاریکی حرف می زند. )
ههــ
... آره! چهارده تا پله ي ديگه بيآي بالا از يه پاگرد مي گذري. می دونم سردت می شه
ولی چاره چیه باید تحمل کنی و بعد مي رسي به دو تا در چوبي ديگه، اونجا یه کم
شلوغه، حواست یه رفت و اومدا باشه! ههــ ... در سمت راستی، اونی که یه لاش هر وقت
می رم بازه. بازه بازم که نه! یه لا اندازه ای که کاره تو یکی و را بندازه. یه وقت نری تو اون آپارتمان! اونام مثه من در
خونشون همیشه بازه ههــ... اولآ فکر می کردم شاید کسایی که اونجان یه جورایی رفت و
اومد زیادی دارن ... ههــ ... یه مدتی که گذشت فهمیدم تازه چه خبره، می دونی چیه بین خودمون باشه. اونا کارشون یه
طوریه که نمی تونن در رو ببندن. یه بار که فضولیم گل کرده بود ... ههــ ... خدایا
الآن که دارم می گم موهای تنم داره مور، مور می شه ... ههــ ... شب بود و آشغالا
رو داشتم می بردم جلوی در آپارتمان. لامپه راه پله ام خاموش بود. از اون لای همیشه
باز یه نور کمی هم می اومد. رفتم نزدیک تر که از لای در یه نیگاهکی بندازم تا شاید
فضولیم بخوابه. چِش، چِش کردم. هیشکی نبود. انگار خاک مرده پاشیده بودن تو اون
خونه. نه فرشی! نه مبلی ! ... ههــ ... لخته لخت بود خونه. فکر کنم تلویزیون روشن
بود. صداشم قطع بود و نورش می پاشید رو در و دیوار ... هههــ ... یهو حس کردم پشت
بازوم دارم مور، مور می شه. فکر کردم تویی! آخه ... ههـ ... می دونی که! از این
شوخی های گند زیاد با من کردی! برگشتم و دیدم که یکی از زیر شکمم بنا کرده که "بعله ! بفرمایین! " نمی دونم چی شد که
جیغ کشیدم و ... ههــ ... خودمو با این هیکله گنده عقب انداختم و در از پشتم
چارطاق باز شد و آشغالآ و من پهنه پادری اونا شدیم. می دونی چی شد؟ من بین یه زوجه
کوتوله بودم. مرده جلوم بود. با یه بغل نون و یه کیف دستیه کوچولو. زنه پشت سرم
بود با یه کنترل تلویزیون تو دستش و موهای قرمز، باورم نمی شد کجام ... هههــ ... دختره! ... نه! ... زنه، اومد که "چی شده ! چه خبره
؟! این کیه !؟"
منم که سرخ شده بودم. تن لشمو جم کردم که بلند شم. همین که بلند شدم حس کردم دارم
رشد می کنم و پهن و گنده تر از همیشه می
شم. از پشت درِ آپارتمان سمت چپی، صدایه به در کوبیدنی می اومد. خدای من چه خبر
بود ؟! نمی دونی! ... گفتم "ببخشین تو رو خدا!
منظوری نداشتم."
مِن، مِن کنون مرد کوتولهه ... ههــ .. اومد که بره تو خونه. کنار کشیدم، ینی
اومدم بیرون از خونشون که زنه بنا کرد به جیغ زدن و فریاد می زد "سردمه ... سردمه
... سردمه ... "و
مرده دوید طرفش و منم درو گذاشتم همون جور مثه اول رو هم و برگشتم. فکر نکنم این
قدرا هم سرد بود!
وقتی برگشتم، یه دختره ی مو طلاییه کوچولو رو تو
بغله مامانش دیدم. مامانه کنارم ایستاد. با یه چادره سفید که یه لتشو به دندون
داشت. گف "به
خدا داریم دیونه می شیم." گف " بچه ام عادت کرده می ره خونه ی اینا ...
صب تا شب پشت در خونه می شینه می گه آجی قِل قِل می نآ ! ... فکر می کنه اون زنه هم بازیشه." می گف "اونم واسه همین درو
باز می ذاره که بچه اش راحت بره تو." می گف "خونه رو خالی کرده
که میدونه بازیشون باشه" ... هههــ ... مادره می گف "رفته واسه بچه اش
دعا گرفته."
می گف "شوهرش
می خواد که از اینجا برن. آخه شوفاژخونه خرابه و ساختون شده یخچال فریزر ولی مثه
این که به مدیر ساختمون شکایت کردن که شاید اونا رو بندازن بیرون." نمی دونم چی بگم!
نظر تو چیه ؟ حق دارن! منم بودم نمی داشتم بچه ام تو این سرما بره تو اون خونه ی
سرد و لخت بدو، بدو کنه ... اصلن گوش می دی ؟؟ ... ههــ ...
(
سعی می کند روی کابینت ها بنشیند و فایده ای ندارد. کلافه و بی هدف در خانه می
گردد و می چرخد و بسکوییت می خورد. )
اووووففف
... تا حالا بايد به اون طبقه ي لعنتي
رسيده باشي. طبقه ي سه رو مي گم. چند وقت پیش که داشتم از پله ها می رفتم پایین،
صدای پچ پچه ای رو تو راه پله ها شنیدم. رفتم پایین تر که بهتر بشنوفم چی می گن.
منم که باز بیکاری خُل و چِلم کرده بود. خُب بیکاره بیکارم که نبودم. تو که شاهدی
... ههــ ... عین خر دارم به خونه می رسم. صدای دوتا مرد بود که با تمام وجود سعی
می کردن آروم حرف بزنن.( جا به جا به دنبال چيزي در آشپزخانه مي گردد و هنوز در
حال خوردن است.) اما من نشستم لب پاگرد طبقه چهارم و سرمو گذاشتم رو چوبه حصار پله
ها و گوش تیز کردم. یکیشون داشت ریسه می رفت و صداشو خفه می کرد. اون یکی داشت یه
چیزی ... ههــ ... از یه کسی حرف می زد.
کم کم متوجه ی حرفاشون شدم. شنیدم که می گف" تو آسانسور جا نمی شه." اون یکی هم ریسه
می رفت. بعد گف ( بغض می آید.) گف" اگه گفتی چیه ؟" اون یکی ریسه می
رفت و وای وای می کرد. دوباره اون یکی پرسید "اون چه پرنده ایه
که از پله ها نمی تونه بالا بره ولی می تونه از پله ها قل بخوره بره پایین ؟" اون یکی همین طور بی
خودی می خندید و دوباره اون یکی گف "دوست داری سوار یه اسب آبی بشی بری سر کار
؟"
( گرییه هم می آید. ) ... ههههـــ .... اون یکی همین طور مثه چی می خندید و یهو با
یه لحن بچه گونه گف "من بگم چیه؟ بگم؟ بگم؟ بگم ...؟" اون یکی می گف" بگو پسرم! بگو !" بعد یارو در اومد
که بگه. اون یکی انگارکه بویی برده باشه گف" بسه دیگه رحمان برو خونه! يخ كردم از
سرما ... بسه! "
هول شدم. بلند که شدم نمی دونستم برم پایین یا برگردم بالا. اومدم که پا بگیرم برم
بالا ، درست زماني كه رسيدم طبقه چهار، درِ آسانسوره طبقه باز شد ... ههــ ...
تندی برگشتم برم بالا از پله ها که ... گند بزنه به این تنه لَش ... فکر کنم همونی
که می خندید پشت سرم سبز شد و منم نا خواسته پاهام سست شد. نشستم وسطه راه پله و
... ههــ ... می دونی چی شد؟ با توام بی
ریخت!! ( مکث ) مثه یه احمق زدم زیر گریه. اومد جلو و یه کمی با اون کت و شلوار
زار تنش و کیف مسخره اس ایستاد که حرفی بزنه. روی اون صورته ته ریش دارش هنوز می
شد جای خنده هاشو دید. هیچی نگفت! هیچی ! ... ههــ ... بلند که شدم یهویی گریه ام
بند اومد. بهش زیر لبی چند تا فحش حواله کردم ... ههــ ... پشت سرم صدای دسته کلیدشو شنیدم. بعداً فهمیدم
یارو از زنش طلاق گرفته و الانم دیگه از این جا رفته. آخه تریاکی بوده و زنش که
خواهر اون یکی مرده بوده مهرشو خواسته .جاش خونه رو ازش گرفتن. تو این چیزا رو نمی
فهمی! چرا دارم بهت می گم؟!
الان ديگه بايد رسيده باشي طبقه چهار، اون طبقه
متروكه شده فقط چند ماه پيش، اون درِ سمت راستي كه رو به راه پله هاست رو مي گم، ديديش !! ... ههــ ... يه پيرزنه
ايي اونجا بود. من كه فقط يه بار ديده بودمش. اونم خيلي كم شايد اندازه ي يه لحظه
... ههــ ... بعد از اونم ديگه نديدمش. يه مدتي ديگه پيداش نبود. آخه اون بيچاره
هميشه تو بالكن رو صندلي اش مي نشست. يه سگم داشت. از اون پشمالوهاي ناز ... ههــ...
آره اصلاً حرفم در مورد سگه اس. يه روز ديگه پيرزنه نيومد. درست مثه صادق! هر روز
كاره سگه شده بود اومدن لبه بالكن و واق، واق كردن. همه شاكي شده بودن. منم فكري
شدم كه نكنه بيچاره گرسنه اس! از رو بالكن واسه اش از اين بسكوييت ها مي نداختم.
اوايل نمي خورد اما يه ... ههــ ... يه چند روزي كه گذشت ديدم همه ي بسكوييتا رو
نوش جون كرده پدرسگ. اون روزي كه دارم ازش واست حرف مي زنم سگه آروم نمي شد. يه
تِيك كارش شده بود واق، واق كردن. شب بود و خيلي سرد. كسي هم كليد خونه ي اون
پيرزنه رو نداشت. نمي دونم چي شد كه وقتي رفتم واسه اش يه تيكه سوسيسي، گوشتي پيدا
كنم تا شايد آروم شه ... ههــ ... وقتي برگشتم. ديگه تو بالكن نبود و صداش نمي
اومد.يه چند باري هم صداش زدم. خوب كه چش، چش كردم ديدم پايين ساختمون يه چيزي
داره لول مي خوره كف زمين. سگه بود. بيچاره داشت جون مي داد. چرا آخه ... چرا اين
كارو كرد؟!! ... ههــ ... سگه بيچاره ... سگه بيچاره ... الان ديگه بايد رسيده
باشي پشت در، ( مي رود سمت در و لاي در را
باز مي كند.) كوشي پس ؟ كجايي زپرتي ؟
(روی
زمین دراز کشیده و مانند تپه ایی شده است. دور برش كلي بسكوييت ريخته است.)
نمی
دونم دیگه چه کار کنم. این شهر گنده ام که هر وقت بهش فکر می کنم یاد خودم می
اوفتم ... ههــ ... نمی آی بیرون از اون سوراخ سمبه ها؟ دوست دارم از این جا برم.
همینطورشم دارن می ندازنم بیرون. الان چهار ماهه اجاره خونه رو ندادیم. ینی ندادم.
دیگه دارم خسته می شم. دوست دارم مثه تو هر جا که دلم خواست برم. الان سه ماهه از
اون عوضی خبری نیست. همين طور سرشو انداخته پايين رفته. خب من چکار کنم که این
طوری شدم ؟! مگه دسته منه!؟ کاش بود حداقل فحش بهم می داد. مریضیه خب چه کارش
کنم؟! ... ههــ ... می بینی روز به روز دارم گنده تر می شم. هیچی ام
که نمی خورم غيره اين بسكوييت هاي لعنتي ... ههـــ ... تلفنم که یه طرفه شده.
همسایه بغلی هم ... می دونی که ... نازی اینا هم یه هفته اس رفتن تعطیلات، جنوب ...
ههــ ... عیده دیگه حق دارن... کاش ... ههـــ... چرا هیشکی نمی آد یه خبری ازم
بگیره ... ههـــ ...( دیوانه می شود و آشپزخانه را بهم می ریزد، وحشیانه، گریه
گریه گریه . )
(صدای
زنگ در می آید. مثل برق گرفته ها خودش را به زور بلند می کند و آیفون را ... )
...
(گوشی آیوفون را برمی دارد.) ... هههـ ... کیه ؟ ... بله؟ ... بفرمایین ! ... در
رو باز می کنم، بیاین بالا... کیه ؟! ... ههــ ... صادق توایی؟ اذیت نکن! ... ههــ
... کوشی پس؟ چرا هیشکی جواب نمی ده؟... ههــ ... تو رو خدا ! من خیلی تنهام هر کی
هستی بیا بالا ... ههــ ... ( گوشی را
می گذارد و سمت در می رود که برود بیرون. از در رد نمی شود! سعی می کند از قاب در بگذرد. نمی تواند. حاصلی
ندارد. کف آشپزخانه می افتد. نفس نفس می زند. خناق مانند. ) ... هههــ .... ههــ
.... دارم خفه می شم. ( روی زمین به خودش می پیچد.) ... ههــ ... کجایی تو آشغال؟! بیا
سوارم شو! ... بیا ! قول می دم کاریت نداشته باشم. قول می دم جیغ نزنم! ... ههــ
... بیا سوسك کوچولوی من بیا !
خاموشی
(
صدای آرام نفس هایش در تاریکی. )
ميثم فرهمنديان- 25خرداد.
|